خداونداسوگند

به سوگندت

همان قلم

زیباترین قسم ات

دیگر ذکر نمی کند آرامم

دلتنگ دیدارم

مشتاق یارم

چه شد سرود آمدن

همیشه غایب این جهان

همان که هست

راز ظهور

میان غربت خفته

درعصرجمعه

این انتظارم

می دهد آزارم...

دلتنگ یارم

مشتاق دیدارم

نگو روسیاهم

از کثرت گناهم

می پذیرم کیفرم

بیا بگذار...

چاقوی ابراهیم برگلویم

بیا که همان اسماعیلم

دلتنگ دیدارم

مشتاق یارم

 

 

 

پنجشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()

دل تنگم از این ثانیه ها

ازگردش دیوانه وار ثانیه ها

بگوپنچره...

کجاست آسمان آبی من

همان پیوند ناب زمین و آسمان

چه شد پرواز ناب چلچله ها

تنها سهم من از بی قراریها

جهان شده طرحی از سیاه قلم

لبریزاز گریز و سایه ها

من آب می دهم در ذهنم

یادی از باغچه ی گلها

می کشم بربوم تصویری

شاید باشدازگذشته ها

دوخیابان پایین تر یا بالاتر

میگذارم به حراج

تابلوی آب رنگ خاطره ها

می فروشم به مرده، قدمها

آنگاه که گام برمی دارند

بی تفاوت...

در فضایی از مرگ پر پژواک لحظه ها

یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()
تگ ها:

این دهان بستی دهانی باز شد

تا خورنده لقمه های راز شد

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

امتحان کن چند روزی در صیام

چند شب ها خواب راگشتی اسیر

یک شبی بیدار شو! دولت بگیر

پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٩ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()
تگ ها:

صلاح کار کجاو من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم زه صعومه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چهارشنبه ۱۳٩۱/٤/٢۸ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()

سکوت اختیار کردن همیشه فقط بمعنای دست از سخن کشیدن نیست،بلکه آموزش و تمرینی مناسب برای شنیدن تمام چیزهایی که در اطرافمان می گذرد می باشد.

درست همانند یک صدای جیغ مانند در یک ارکستر در حال نواختن، و استادی که صدای ناموزون یک فلوت را براحتی تشخیص می دهد.

به همین ترتیب ما نیز نیازمند تمرین دادن گوشهایمان هستیم تا قادر به شنیدن صدای خداوند در میان هیاهوی مکاره زندگی باشیم

انسان مدرن امروزی، سکوت را امری بسیار کسل کننده می داند.

او بیحرکت ماندن را سخت و دشوار انگاشته و همیشه مشتاق و هیجان زده است تا کاری انجام داده،نصیحتی کرده، یک کار سرپائی انجام داده و سرانجام نیز تبدیل به بردهء هیجان

و اضطرابش در انجام دادن کارهایش می شود.

چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()

نیکس کازانتزاکیس نویسنده یونانی تعریف می کند:

که در زمان کودکیش روزی در بالای  یک درخت متوجه پیله ای می شود که پروانه ایی

خودرا آماده’ خارج شدن از آن می کرد . وی مدت زمانی را منتظر ماند، اما چون پروانه

خروج اش به تاخیر افتاده بود، خودش تصمیم گرفت تا به آن عمل سرعت ببخشد. لاجرم

شروع کرد تانفسهای خود آن پیله را گرم کند. سرانجام پروانه مزبور از آن پیله خارج شد،

اما هنوزبالهایش بسته بود و چند لحظه بعد نیز مرد.

 

برای آنکه پروانه زنده بماند نیاز به یک بلوغ صبورانه توسط خورشید داشت ومن نتوانستم

منتظر بمانم.

کازانتزاکیس می گوید: آن جنازه کوچک تا به امروز یکی از سنگین ترین وزنه هایی است

که بر وجدانم سنگینی می کند.

اما هم او بود که به من آموخت که چه چیز واقعا" یک گناه سنگین می باشد: فشار آوردن

بر روی قوانین بزرگ جهان. بایستی حوصله بخرج داد وبا اطمینان از ریتم و راهی که

خداوند برای زندگانی ما انتخاب کرده است ، در ساعت مقرر خود مراقبت و پاسداری نمود.

 

 

پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()

من اگر سخاوتمندی می بودم

 

طوقه ی، رنگین کمان

 

را می آویختم به گردن کودکان

 

کودکانی با دستان گِلی

که از بی مهری عروسکان

 

می ساختند برای بازی مترسکهای خندان

 

من اگر ساحری ، می بودم

 

به آن قناری نگون بخت تنگ قفس

 

که هست تنها

 

همدم تنهایی پیرمرد

می دادم رساترین چهچه را

 

همانند صدای آفتاب

که تا  بخنداند آن پیر را

وبه بهای خند ه ایی بفروشد آزادی را

 

ای کاش صدایی می بودم

تا می شدم حنجره  شاعر

 

تا بخواند سرود هایش را 

 همانند باران بر بام هر خانه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٩ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()

"بابا آب داد

 

مدرسه، صف، آهنگ صبحگاهی

 

کلاس درس و رو خوانی فارسی

 

سر و صدا و هیاهو

 

صدای مبصر کلاس

 

ساکت....ساکت بچه ها

 

که می پیچید تا ته راهرو

 

روی تن تخته سیاه

 

نقش می بست یاداشت اسم بچه فضو ل ها

 

می آمد صدا

 

صدای معلم با تق تق گامها

 

آهنگ بر پای مبصر

 

نگاه شیرین معلم با طعم لبخند  قرمزگلها

 

گچ سفید، تخته ی سیاه

 

زنگ اول

 

فارسی، جلد کهربایی، بوی تازه کتاب باز نشده

 

طنین صدای خانم معلم

 

با با... آب... داد...

 

بابا... نان... داد...

 

فضای مدرسه لبریز از فریاد نازک ما

 

اشاره ی معلم می شد حنجرها یکصدا

 

زنگ تفریح

 

گم می شدیم

 

در آغوش باز حیاط

 

زنگ دویدن و سُــــرور  آزادی

 

هر کس یاری می گرفت برای بازی

 

زنگ تغذیه

 

بوی کنسرو لوبیا

 

با طعم بشقاب ها  و قاشق های رنگی

 

کجاست خدای من

 

اون خاطره های خوب زندگی

 

 

پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()

یک گل که شده بی تاب

و گلدانی نگران هنوز در حسرت آب

دستی که امروز شده نا توان

نگاه مردی ست که

پیوند شده به فضای گلدان

درآن سو

یک قفس بی پرواز

هست قناریش، امابی آواز

درسوگ، مرد و گلدان نشسته

لحظه ایی که زخم چاقوی بی آبی گلوی گل را بریده

 در گذر زمان

"گل پژمرد"

"مرد" هم شد بی نفس

"قناری" هم که جان داد در قفس

نمی دانم کسی دید که" گلدان" هم چه بی صدا شکست

(تقدیم به مردان شیمیایی

پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/۸ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()
تگ ها:

نه قلم را اندیشه ء رقصی دیگربرکاغذست

نه نگاه را موج خواب خلسه ایی ست

ما عشق را نان سفره کردیم

اما سفره مان خالی تر هر سفره ایی ست

خواب عشق بر چهار راه تقدیر

فصل چوب حراج و مرگ عاشقی ست

چه می جویی ای موج طوفان خیز خاطره

هر بهاری محتاج قبای پاییزی ست

گوشه ء دنج دلمان قاب خاطره ایی آویخته ست

خواب من و این قاب جاوید همیشگی ست

 

سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()

کجاست آواز ساعت شماطه دار طلوع.......ظهور

 

تازه میلادی دوباره

 

در سحرگاه جمعه...

 

ندای ظهورت را چه وقت می نوازد

 

درآسمان انتظار

 

 پایان غیبت مردی از جنس باران

 

آمدن مردی از جنس انتظار

 

از دیار رحمت ومغفرت

 

آغشته به بوی عرق جبین ابراهیم

 

در مسیرکهربایی حجرالاسود

 

کجاست پژواک بنده گی، رسول حراء

 

ای بهار سجده خونین دل حسین ع

 

فریاد علی ع اسیر در بغض حنجره چاه

 

مادرت( س) هنوز به انتظار مرحم درد پهلوی شکسته

 

ای طبیب سخت است انتظارت

 

درد ناگوار، ودل ما بسی بی طاقت

 

                    کی به سر می آید پایان انتظارت

پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()

کجاست فصل سرودن یک غزل نا ب

 

گذاشتن از دهکد ه سراب

 

وقتی که قانون طبیعت

 

جدا کرد کویر را از آب

 

 شد جنگل پر سبزه سیراب

 

 کویر تفته هم شد  تشنه سراب

 

جان داد آن قناری دل تنگ آسمان

 

در قفس تا شد با آزادی بی حسا ب

جمعه ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()

به محراب نگاهت سوگند

 

که در عشق سجده کرد م

 

به خمرذکر لبا نت

 

که جرعه جرعه می ناب نوشید م

 

در غمخانه شب چشما نت

 

جز رقص ساقی عشق ندیدم

 

در اندو ه نگاه خمارت

 

سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٠ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()

کجاست مداد رنگی های من 

 

آن جعبه ی دوازده رنگ جادویی

 

آن تراش و آن پاکُن عطری

 

همان مداد پرچمی

 

با کش و قوس رنگی

 

در رویاهای کودکی

 

کنار یک دفتر سفید نقاشی

 

عطر یادها نقش می بست

 

بر برگ سفید طرح یک خانه

 

که داشت بر سقف شیبی

 

دود کش یک بخاری

 

با حیاطی از پرچین گلها

 

چه زیبا بود

 

آن خانه و آن لحظه های

 

ناب کودکی

 

کجاست آن مداد

 

جاودی پرچمی

 

وقتی نگاه زیبای تو تمنا میکرد

 

که بکش یک خانه

 

با حیاطی که دختری در آن میکند بند بازی

 

کجاست آن آرزوهای

 

کوچیک کودکی

 

کجاست آن مداد

 

جادوی پرچمی

 

کجاست آن نگاه شیرین یار دبستانی

 

در رویای کودکی

 

 

 

    

دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۳٠ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کن

   

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني

بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني

   

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟

گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را

گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را

   

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست

گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۳٠ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط اهوراآبانی نظرات ()
تگ ها: