"سراب آرزوها"

 

نمی خواهم شهر آسمانی را

 

 

یا که داشته باشم خانه ی ابری را

 

 

زمین زیباست با عطر گلهایش

 

 

با فصلهایی که طعم میوه می دهد تمام لحظه هایش

 

 

نمی جویم ....

 

در آن دور ، دست ها

 

پشت دریا ها

 

شهر افسانه ایی آرزو ها را

 

 

که همین جا زیباست

 

با باران هایش

 

در تولد طلوع خورشید

 

ودر افق با غروب هایش

 

 

یکشنبه ۱۳۸۸/۱/۳٠ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: سراب آرزو

آن گل زردی که من به تو سپردم به یادگاری

 

به بهای بوی آن بود، نه آنکه از تنفر داشت نشانی

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٧ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

(میهمان سکوت)

در باغی آرام و پر از سکوت

خالی از شادی گنجشکها

می چرخید آهسته

برگی در فضا

هم آرام ، هم بی صدا

می افتاد به زیر پاها

کس نمی دید مرگ، برگها

حتی مرگ، نزدیکترین لحظه ها

همه رفته بودند میهمانی...حتی گنجشکها

به باغ شادی، گم شدن در جیک، جیک ها

ودر آن سو

روی درخت نشسته بود کلاغی

هم آرام، هم بی شیطنت ز بازی

حتی خالی از قار، قار

برای خبر از روزی نگران

دعوتم به میهمانی در باغی پر از سکوت

می زدم آهسته قدم، لبریز از فکرها

سرشار از فریاد سکوت

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

بنام هستی بخش طبیعت

به: انسانهای متمدن

از: خاطره های فصل بهار شکسته دل طبیعت

بهار، عروس فصل های سال سبد هایش پر از، گل و شکوفه، دامنش پوشیده از

سبزه، توی دشت، یا که باغچه ی خونه،یا همین کنار جاده ی سیاه خودمون با عطر گلهای بابونه

وقتی که آهسته شروع به گام برداشتن مکینی با هاش، تمام لحظه هات پر از خاطره ست

حتی لحظه ی آخر، که تازه آغاز سطر جدید خاطر ه ست ،برای رویش دوباره

یادش بخیر......

بهار عید بچگیامون، عطر وبوی خودش را داشت، دیگه عیدیاش گیرمون نیو مد ونمی یاد

خنده ها، عشق ها، آرزو هایش....

   حتی دروغ های عالم بچگی هم پیوند ی بود با صداقت.

بعضی ها میگن زمونه عوض شده!

اما نه . فکرکنم ما عوض شدیم.

یعنی بزرگ شدیم،با آرزو های بزرگ، وخواسته های بزرگ، در این جنگ بزرگترا شریک شدیم

وگرنه آسمون که همون آسمون همیشگی ست، فصلهای طبیعت هم که سر جای خودشون هستن.

شاید هم دنیای بزرگترا اینجوریه دیگه،

بهار زیباست....

اما ما با این بهار چه کردیم؟

آسمانی تیره وتار، هوای آلوده، درختانی آسیب دیده و جنگلهایی که تا عمق قلبشان تبر تیز را فرو

بردیم. و رگ حیاتشان را قطع کردیم.

بشر اولیه در طبیعت اگر دخل وتصرفی داشت در حد معقول بود .

تا آنجا که ما یحتاجش برآورده شود.

برای همین طبیعتی که به ما ارث رسیده زیباست  و  دلنشین، یا بهتر بگویم بود.

اما ما چه طبیعتی را داریم برای نسل آینده ی خودمان به ارث می گذاریم

آیا در آن ایام بهار زیباست....

یا که خاطر ه ایی ست از نسل گذشته، به نسل آینده ،در قصه های شب های بهاری

سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/٢٥ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

من اگر سخاوتمندی می بودم

 

طوقه ی، رنگین کمان

 

را می آویختم به گردن کودکان

 

کودکانی با دستان گلی

که از بی مهری عروسکان

 

می ساختند برای بازی مترسکهای خندان

 

من اگر ساحری ، می بودم

 

به آن قناری نگون بخت تنگ قفس

 

که هست تنها

 

همدم تنهایی پیرمرد

می دادم رساترین چهچه را

 

همانند صدای آفتاب

که تا  بخنداند آن پیر را

وبه بهای خند ه ایی بفروشد آزادی را

 

ای کاش صدایی می بودم

تا می شدم حنجره  شاعر

 

تا بخواند سرود هایش را 

 همانند باران بر بام هر خانه

 

جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۱ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

من نمی دانم که به چه مناسبت، اموات باید دارای مقام و احترام خاصی باشند.

برای چه وقتی یک نفر میمیرد تمام خطا ها واشتباهات او را فراموش 

کرده ودر عوض درباره ی محاسن ومزایای او صحبت می کنند؟!

حتی اگر بعد از مرگ او خیانت ها و گناهان جدیدی از مرده کشف شود

باز او را می بخشند.

"چرا تا وقتی که کسی نمرده ما آنطورکه شایدو باید اورا دوست نداریم".

حال خیلی غریب است که ما درباره آنهایی که زنده هستند اینطور رفتار

نمی کنیم.

اگر درباره آنها اینطور رفتار می کردیم زندگی ما در این جهان خیلی لذت

لذت بخش می شد وبسیاری از مصائب وبدبختی ها از بین می رفت!!!

(موریس مترلینگ)

............................................................

آرزوی جهانی

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی واگر هستی، کسی هم به

تو عشق بورزد واگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد. آرزو می کنم که

ینگونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از نا امیدی

زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو مندم دوستانی داشته باشی،  از جمله دوستان بد

وناپایدار. برخی نا دوست وبرخی هم دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

وچون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی نه کم ونه زیاد.

درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،که دستکم

یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت مغرور نشوی

ونیز آرزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیر ضروری تا در لحظات

سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگه دارد.

همجنین برایت آرزو می نمایم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات

کوچک می کنند چون این کار ساده ای است بلکه با کسانی که

اشتباهات بزرگ وجبران نا پذیرمی کنند وبا صبوری ات برای دیگران نمونه

شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی زود رسیده نشوی واگر رسیده ای

به جوان نمائی اصرار نورزی

واگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی

خودش را دارد ولازم است بگذاریم در ما جریان یا بند

امید وارم سگی رانوازش کنی، به کبوتری دانه بدهی، وبه آواز یک پرنده

گوش کنی وقتی که آوای سحر گاهیش را سر می دهد چرا که به 

 رایگان  از این طریق احساس زیبائی خواهی یافت

امیدوارم که دانه ای هم برخاک بفشانی وبا روئیدنش همراه شوی تا دریابی در یک درخت چقدر زندگی وجود دارد.

همجنین آرزو می نمایم که پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیاز داری وهمچنین سالی یک بار پولت را جلوی رویت بگذاری فقط برای

اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

ودر پایان  اگر مردباشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی، واگر زنی

شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته شدید یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید وزندگی را از نو آغاز کنید

اگر همه اینها را که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم 

به جز اینکه بگویم "خدا نگهدارت باشد در همه حال"

ویکتور هو گوست 

 

 

 

دوشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٧ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

هزار نکته بر دل تار بیوه ی، اما

کجاست ساقی ما

نه آن مست پیاله بدست

همان که جامم نگاه اوست

می سراید که بسازیم سرایمان

به زیر سقف همین آسمان

کجایی ای، الهه ی الفت

که کلبه بی تو تار است

خانه ی دل...

مشق شب شیطان است

بوستان واژه هایم می سوزد از جفایت

واژه هایم همه آریایی

وطن سرای آفتاب در شبی یلدایی

یادگار پاک نیاکانم

همان که فرمود:

گفتار ، پندار ، کردارتان، نیک باد

 

 

 

جمعه ۱۳۸۸/۱/۱٤ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

یک گل که شده بی تاب

و گلدانی نگران هنوز در حسرت آب

دستی که امروز شده نا توان

نگاه مردی ست که

پیوند شده به فضای گلدان

درآن سو

یک قفس بی پرواز

هست قناریش، امابی آواز

درسوگ، مرد و گلدان نشسته

لحظه ایی که زخم چاقوی بی آبی گلوی گل را بریده

 در گذر زمان

"گل پژمرد"

"مرد" هم شد بی نفس

"قناری" هم که جان داد در قفس

نمی دانم کسی دید که" گلدان" هم چه بی صدا شکست

(تقدیم به مردان شیمیایی )

 

جمعه ۱۳۸۸/۱/۱٤ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

(متبرک باد نامت...)

که مرحمی ست

بر زخم کهنه ی شعر

در دیاری که بامدادش

به خواب خاک سپرده شد

بی یادمان

قلبت تنها معبد نجوایش

ای آفتاب عشق...

از تو سخن می گویم...آیدا

از تو جاریست روح جاودانگی

در تمامی لحظه های  رویش بامداد

آری متبرک باد نامت...

بر قلب بامداد

 

شنبه ۱۳۸۸/۱/۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

میلاد تو تقدس آتش زرتشت

توی شبنم جدایی

عمق نگاهت معجزه ی

آتشکده ی اهورایی

ای آخرین ترنم عشق

تو شوق استجابت یه عمر انتظاری

 

شنبه ۱۳۸۸/۱/۸ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

یه عمری که عاشقی را

واسهء تو قلم می زنم

گاهی با ستاره ها،گاهی هم با حافظ

واسهء عشقت تفال می زنم

فال ستاره عدد اسم توست

حافظ هم، معنی نگاه خمار توست

اما فال قهوهء هزار ویکشب تو

می گفت که نگاه تو یه جای دیگه ست

یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٢ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

به زیر سم اسبان وحشی ستبر دشت آزاد

آنگاه که یال بلند فخر می فروشد

در دستان بی قرار باد

وشیحهء آزادی می نوازد

گوش سکوت تنهایی دشت را

ودر آن هنگام چشم طبیعت که هست بیقرار

لحظه های باکره

می خندد در چشمان بیقرار دخترک کولی

می شود آبستن غرور آزاد ی

آنگاه که دشت دل می دهد به چشمان دخترک

لحظه ای که می نگرد به یال بلند آشفته

وآرزو می کند....

ای کاش بود گیسوی او یال بلند       

یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٢ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: