شب می رسد از ، راه آرام وخسته

 

همراه با بیداری ستاره ها

 

با زبانی شرین، مادر می گفت لا لا ایی

 

برای خواب گرسنه ی بچه ها

 

که نبینند سفره ی ، شام پدر را خالی

 

شاید هم برای خواب قصه ی، مرغ تخم طلا یی

 

شب و لا لا ایی دو همسفر

 

در شب های بیقراری...

 

مادر می خواند با صدایی خسته

 

با چشمانی خیره ، به فکر سراب آینده

 

شب که می رسد مادر می گوید قصه ها

 

با چهره ایی آشنا پر از، راز و رمز در دها

 

او با چرو کها ی صورت، رقمی از روزگار، تار و دراز

 

با یک دنیا حرکت از گذشته تا کنون کرده آغاز

 

قطره های اشک به روی گونه هایش

 

شاهدی بر ادعای قصه هایش

 

اشکهایش چون مر وارید غلطا ن

 

در انعکاس بی دریغ نور ستارگان

 

آخر بسته می شود

 

میان قصه چشمهایش....

 

خواب تار می زند بر دید گانش

 

مادر می ماند و خواب قصه هایش...

 

 

 

(تقدیم به سر کار خانم فر یده جلیل وند و تمامی مادران)

   

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۳۱ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

 

ندانی که ایران نشست   منست

جهان سر به سر  زیر  دست ِ منست

هنر   نزد  ایرانیان  است و  بـــس

ندادند   شـیر    ژیان     را    بکــس

همه   یکدلانند   یـزدان   شناس 

بـه   نیکـی  ندارنـد  از  بـد   هـراس

دریغ است ایـران که ویـران شــود        

کنام     پلنگان   و  شیران    شــود

 چـو ایـران نباشد  تن  من مـبـاد     

در این بوم و بر زنده یک تن مباد

همـه روی  یکسر  بجـنگ  آوریــم    

جــهان بر   بـداندیـش   تنـگ آوریم

همه سربسر تن به کشتن دهیم   

بـه از آنکه  کشـور به دشمن دهـیم

چنین  گفت  موبد   که مرد   بنام    

بـه از زنـده  دشمـن بر او  شاد  کام

اگر  کُشــت  خواهــد  تو را روزگــار      

چــه  نیکــو تر  از  مـرگ  در کـــار زار

جمعه ۱۳۸۸/٢/٢٥ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

پاییز باغچه ی تنهایی من

 

 

گم کرده بهار و....

 

 

چه طو لا نی ست مرگ برگها

 

 

وقتی که بهار نیست در این باغچه پیدا

 

 

پروانه ها را بگو ...

 

 

هیچ می آید آیا یادتان

 

 

بهار باغچه تنهایی دلتان 

 

کجایید..

 

 

پاییز باغچه تنهایی من بیقرار شماست

جمعه ۱۳۸۸/٢/٢٥ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

آرزوی جهانی

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی واگر هستی،

 کسی هم به  تو عشق بورزد واگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد

 آرزومی کنم که ینگونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور

از نا امیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو مندم دوستانی داشته باشی،  از جمله دوستان بد

 

وناپایدار. برخی نا دوست وبرخی هم دوستدار که دستکم یکی در

میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

وچون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته

 باشی نه کم ونه زیاد.

درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،که دستکم

 یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت مغرور نشوی

 ونیز آرزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیر ضروری تا در لحظات

سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی

باشد تا تو را سرپا نگه دارد.

همجنین برایت آرزو می نمایم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات

 

 کوچک می کنند چون این کار ساده ای است بلکه با کسانی که

 اشتباهات بزرگ وجبران نا پذیرمی کنند وبا صبوری ات برای دیگران

 نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی زود رسیده نشوی واگر رسیده ای

 

 به جوان نمائی اصرار نورزی واگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی چرا که

 هر سنی خوشی و ناخوشی

 خودش را دارد ولازم است بگذاریم در ما جریان یا بند

امید وارم سگی رانوازش کنی، به کبوتری دانه بدهی، وبه آواز یک پرنده

 

 گوش کنی وقتی که آوای سحر گاهیش را سر می دهد چرا که به

 

 رایگان  از این طریق احساس زیبائی خواهی یافت امیدوارم که دانه ای

 هم برخاک بفشانی وبا روئیدنش همراه شوی تا دریابی در یک

درخت چقدر زندگی وجود دارد. همجنین آرزو می نمایم که پول داشته

باشی زیرا در عمل به آن نیاز داری وهمچنین سالی یک بار پولت را

 جلوی رویت بگذاری فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری

 است!

ودر پایان  اگر مردباشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی، واگر زنی

شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته شدید یا پس فردا

 شادمان باز هم از عشق حرف برانید وزندگی را از نو آغاز کنید

اگر همه اینها را که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

 به جز اینکه بگویم "خدا نگهدارت باشد در همه حال"

ویکتور هو گوست

 

جمعه ۱۳۸۸/٢/٢٥ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

ای کاش می آمد کسی ا مشب

 

 

که می چید ....

 

 

سیب ها ی انتظار باغ تنهایی مان را

 

 

ای کاش می آمد کسی امشب

 

 

 کند تقسیم به ترازو ایمان مان را

 

 

وعشق را هم....

 

 

نمی دانم شعر می گرید یا قلم در بستر امشب

 

 

به کدامین بها فر یاد ها یتان

 

 

را به سکوت ....... کردید

 

 

ای فر یا د ها ی خفته

 

 

در دهلیز های خونین

 

 

ای کاش می آمد...

 

 

معنا کند همچو سیبی انسان را

 

 

به تمامی لبها

 

 

ودستها ی منتظر....

سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٢ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

چه باید کرد؟

 

 

چیست سر انجام این احوال

 

 

سنجیدم ، با کو هها فاصله ی خود تا ابرها را

 

 

و با ابرها فاصله ی خود تا آسمان را

 

 

و با آسمان فاصله ی خود تا خورشید را

 

 

ولی نمی د انم .....

 

 

چند پنچره با تو دارم فاصله

سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٢ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

من بدنبال نگاهی آشنا

 

زیرسقف آبی آسمون

 

شنیدم قصه ی یه مسافر

 

که می رفت گم بشه توی زمون

 

دل سپردم به قصه هاش

 

همسفر شدم با جاده هاش

 

حالا اون خسته از راه

 

من موندم و جاده و رفیق نیمه راه

 

نه اسمی، نه نشونی، نه کسی

 

دل خوشم به خواب قصه ها

 

شبا که دل میدم به جاده ی کهربایی

 

وقتی میره گم بشه توی شبای مهتابی

 

اونوقت منم قصه، میگم واسه ی ستاره ها

 

قصه ی، من و جاده و رفیق نیمه راه

یکشنبه ۱۳۸۸/٢/٢٠ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

چشم تو می شکفد به روی سیب سرخ باغ

 

چشم من اما در حسرت

 

سیب نگاه تو

 

پیوند می زند فاصله ها را

 

لبان تو می بوسد تمشک وحشی را چه کودکانه

 

من اما....

با قلم مو عشق می زنم طرح یه بوسه

 

بر بوم لبانت در امتداد یه پاییز در باغ خیالم

 

شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

یه عمری که عاشقی را

 

واسهء تو قلم می زنم

 

گاهی با ستاره ها،گاهی هم با حافظ

 

واسهء عشقت تفال می زنم

 

فال ستاره عدد اسم توست

 

حافظ هم، معنی نگاه خمار توست

 

اما فال قهوهء هزار ویکشب تو

 

 می گفت که نگاه تو یه جای دیگه ست

 

شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٩ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

سلام بر تخت جمشید

سلام برستون هایت

که هنوز هم نوازش می کنند

گونه های خدایان مغرور آسمان سرنوشتت را

سلام بر تخت جمشید

سلام بر فرمان کبیر کتیبه ات، ای کوروش

قسم بر اهورا...

که نه خواب خاک ، نه سردی آب

آتشکدهء عشقت را نتوان کرد خاموش

سلام بر تخت جمشید

سلام بر خواب خشم آتش دیرینهء تاریخ ات

تو بخواب

با صدای تیشهء محزون هنر دستان پیر صخره تراش

ای غرور تاریخ من

با اشک آرش که از زاگرس بر تو جاریست می سازم وضوء

که روزی نماز نیایشم را با موعد زمان بر خاک تو خواهم خواند

پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٧ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

 

خوابیدیم یک شب خستهء سرد لبریز از فردا

 

بی خبراز طا لع نحس که شد قرعهء ما

 

رفتیم بخواب خاک بی طلوع باشهر بی گریز از فردا

 

شب تولدم بود تولد آخر خنده ها

 

هدیهء پدر بود یک عروسک اما دلگیر

 

کیک ته گرفته هم شد هدیهء مادر

 

اما یه قول خوب واسه فردا

 

با چشمانی که میداد طعم تازهء تمنا

 

خوابیدیم یک شب خسته ء سرد لبریز از فردا

 

خواب دیدم کوچهء شکستهء بامداد را

 

کوچه پر از چشم خاک الوده سرد غبار

 

نه پدر بود نه مادر من اما زیر آوار

 

سگی پارس میکرد . کسی گفت به گمانم که اینجاست

 

لحظه ای بعد – توی آمبولانس من بودم وعروسک و پیر مردی که میگفت

 

فرو ریخت کتاب تاریخ کهنه ء خشتی

 

پر از خاک کرد

 

حنجره ایی را که خاک را آواز میکرد

 

گفتم چه شده عروسک این خواب یا که رویا

 

مادری در آنسوی تخت میگریست

 

من ترسیدم ......

 

موهای عروسک توی دستم گفتم مگر چه می شود فردا

 

(تقدیم به هنرمند عزیز ایرج بسطامی)و مردم خوب بم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٥ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

دیگه دلا ،خالی شده

مث کوزه های ،گوزه گر پیر شده

چشا ،هم دیگه بی فروغ شده

مث سوسو شمع دم سحر شده

دیگه ابرا بارون نمی ریزن

اونا تا می تونن، هی ناز و ناز میکنن

رعیت و هی به انتظار می زارن

تا شاید دستها به دعا بالا و بالاتر بشن

لبا خاموش وبسته

برای آه کشیدن، گاهی وقتا وا میشن

دیگه مث قدیم اشکها جاری نمی شن

مشکل گشا، حاجت کارا نمی شن

داس ها خوشه چین شدن

وقتی دهقانا نماز سحر پا نمی شن

دیگه آش نذری تو کوچه ها نمی دن

اگر آش باشه به کاسه ی بینوا نمی دن

راستی چرا همش از قدیم قصه میگن

توی هر زمون بازم از اون قدیم قصه میگن

یادتون شبای تابستون

روی تخت پیش حوض آب زیرتن لخت آسمون

مادر بزرگ قصه میگفت گاهی از بچگیاش

بعدش از پدر بزرگ ودلاوریاش

با نمکی از عشقو شیطونیاش

قلیون هم قیل و قال می کرد

دود و آب و با هم قاطی می کرد

انگاری از آتیش و تنباکو گله می کرد

خلاصه شبا قیل و قال قیلو نا

شیطونیایه بچه ها، خند های بزرگترا

توی باغ ، یا کوچه ها

دم خونه ی ننه بزرگ محله ها

شام چی خوردن

روی سفره مهیمون کدوم همسایه بودن

یا فردا دسته جمعی کجا برن

شبا رو ،زیبا می کرد

برای فردا، دلا رو خوش و با صفا می کرد

شبای زمستون چی اونو یادتون میاد

سماور و چای داغ

زیر کرسی پهلوی هم، دور می شد شب سرد

پدر بزرگ معرکه می گرفت

دستی به سبیل و پکی به پیپ می زد

سرفه ایی و مز ه ی ، خلطی می کرد

یکی بود، یکی نبود

اول قصه اش همیشه این بود

از رستم می گفت و پهلونیاش

سهراب و اون چالا وکیاش

پسرا غیرتمند می شدن

وقتی از رستم و سهراب می شنفتن

بعدش همدم حافظ می شد

وقتی نوبت فال و خوردن چای می شد

بعضی از شبا قصه ی لیلی و مجنون می گفت

از سفرهای شیرین و فر هاد می گفت

   

تا زمستون بسر می اومد

بهار شادی کنون با تحفه ایی از مخمل سبز می اومد

اما...... 

توی زمون ما عاشقی سوژه شده

در به در هر دل، صفت حراج شده

   

   

 

دوشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٤ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

" سر گذشت مرداب"

 

 

 

روزگاری جاری بودم و ناآرام و بیقرار

 

من بودم یک دنیا چشم منتظر در انتظار..

 

زمین با دشتهایش، اگر نبودم جزی بود از کویر

 

می گذ شتم از پا ی در ختان

 

چه با باغبان، چه بی باغبان

 

از آغوش روستا یی در دور دستها

 

یا کنار باغ های تشنه، از شالیزار ها

 

از کنار گله ی چوپان و صدای دل انگیز آن نی ...

 

 

تا که دیدم تو را...

 

شدم بی قرار دیدنت

 

عاشق پاک بودنت

 

آن زلا لی سرد

 

با اینکه از یک جنس بودیم ،

 

 ولی نگاه تو زلا ل تر از من بود، تو تاریک ها را می پیمودی تابه روشنی

 

می رسیدی!!!!!!

 

 

اما روزی که قصه ی عشقم را از باد شنیدی،شرطی گذاشتی ، آن هم که غیر محال بود

 

رویش گل بر سینه ی من شرطی بود ناممکن ، ودور از قانون طبیعت

 

من آب بودم و جاری، نه خاکی بودم برای رویش

 

گفتم تمام گلها از من زند ه هستند حتی این زمین

 

گفتی هر عشقی یه بهایی دارد، بگذار این هم بهایی عشق تو باشد

 

 

از جاری بودن خود شرمگین و خجل شدم!!!!

 

دیگر هیچ جای زمین مرا شاد نمی کرد

 

نه گذر از دشت، نه نغمه چو پان و نی دل انگیزش

 

 

نه در ختان و سا یه ی شا خسارشان بر روی گذر من

 

 

ماندم خموش، سکون،

 

چه کنم با این شرط

 

سا ل ها گذشت و من لبریز از سکوت وسکون

 

تا که در یک با مداد احساس کردم بر سینه ی خود در دی

 

حرکتی ،....

 

 

نفسم تنگ شد، و زلا لی ام به تا ریکی رفت، تا اینکه نا بینا شدم از دیدن آسمان هم محروم

 

دیگه من مرده بودم، حتی بوی مر ده گی ام به مشام می رسید

 

 

 

از باد پرسیدم این چه در دی است دوست عزیز

 

گفت گل های زیبایی بر سینه ا ت روییده، با برگها ی پهن وعطری دل انگیز

 

 

گفتم آیااو می بیند....، می داند که من شرط او را انجام دادم، دعا ها یم شد مستجاب

 

باد سکوتی شد از وزش شرمگین

 

وآنگاه گفت...

 

روزی از دور دستها برایت تخم گلی آوردم ، برای رویش بر سینه ات

 

اما از دستم افتاد در میان آب چشمه گفتم که برای تو آوردم

 

اما چشمه از دادن آن خوداری کرد

 

تا روزی که غنچه کرد و شکفته شد

 

نامش گل سرخ است، وچشمه دل به آن داد شد عاشقش

 

رودخانه گفت ، نام این گل چیست بر سینه ی من

 

باد گفت نیلوفر آبی

 

رود خانه گفت پس نا م من از این به بعد

 

"مرداب است"

 

ومن قبرستان دل خود خواهم شد و عشقی که برایش مردابی شدم

 

برای رویش شادی او.....

 

"این متن از تخیل نویسنده است "

پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٠ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

پاییز

 

 

باز می آید به شهر ما پاییز

 

او جشن خواهد گرفت بارقص گلبرگها یش

 

می کوبد به دروازه ها ی شهر

 

می گوید با صدای زوزه ها یش

 

که هست موسم هجرت

 

نسپارید دل به بلبل ونغمه ها یش

 

او می پوشاند به شهر ما

 

قبا یی از جسد گلبرگهای طلایی رنگش

 

تک چین تک چین

 

ورچین ورچین

 

گلبرگ از گلها

 

می کند جدا، برگ از درختا ن

 

بو سه می زند بر تنه های عریان

 

 

بی تردید روزی می آید به شهر ما پاییز

 

ارمغانش هست جدایی

 

برای ورود خود می دهد قربانی

 

می خواند با آوای باد در گوش درختان

 

باز می پیچد در آغوش سبزه ها و گلهای گریان

 

می پوشاند تاجی زرد بر سر از غنائم شهر ما

 

می گرید پژواک خورشید بر لاشه ء برگها

 

می مانند برخی مات از تنه های سبز که گشته عریا ن

 

برای پند گرفتن از این زمان

 

برخی می برند لذت از پا گذاشتن به روی برگها

 

از شنوفتن صدا

 

از شکستن استخوان برگها

 

باز می آید پاییز به شهر ما

چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٩ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

 

 پیشتر از این من می شناختم عشق را

 

حتی بیشتر از بوی نان

 

پیشتر از این من می شناختم غم را

 

حتی آشنا تر ازبوی باران

 

من دیدم باغبانی را

 

که بوسه می زد برتنه ی درختان

 

اما هرگز آغشته نکرد سیبی را به زخم دندان

 

که بویید و تبسم کرد

 

 

و بخشید به لبخند آسما ن ...

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٢ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: