نگاهت، پراز راز

کلامت، لبریز از راز

بگو...

باکه قسمت میکنی

این راز آفرینش، عشق را که آتشی ست

که می جوید ابراهیم راتا بیازماید

آیا هیچ هست توانش

بی آنکه دستی خدا گونه عصیانش را کند گلستان

نه نگاهی،نه کلامی، پبامبر گونه

نه. شایسته تر آنست که آتش عصیان عشق را

باید عریان رقصید، باشعله هایش

شنبه ۱۳۸۸/۳/۱٦ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

وقتی پیچک خانه هاشور می زد دیوارمان

 

آغازفصل سرودن بود، برای یک غزل ناب

 

چه زود گذشت بوی خوش یادها

 

می نوشتیم یادگاری به روی ماهتاب

 

عشق ها کنج طا قچه ، خانه ی پدری

 

خاطره ها اسیر قاب سراب

 

دیوارها می زنند آهنگ با سوت سکوت

 

ترانه ی کودکی مان را چه بی تاب

 

عمری را به سر بردیم نا باور

 

بی قراریم از هر سوال، اما بی جواب

 

پرستوها آمدند دوباره به لانه ی قدیمی

 

قطار سرنوشت ما، ریلی دارد به غروب آفتاب

 

 

 

جمعه ۱۳۸۸/۳/۸ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

گل سرخی در میان باغچه

 

رویید و خندید و شکفت

 

پروانه ایی که می گذشت

 

دل سپرد به گل و نشست 

 

اما لحظه ایی بعد.... به دست بشریت

 

 

شد تزیین برگ دفتر خاطرات

 

 

به جرم دلد اگی خشک شد میان صفحات

 

 

تا پیامی باشد، که بگوید دوستت دارم

 

 

پروانه و گلبرگهای خشک شده لای خط خاطرات

 

 

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/٦ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

همه چیز رقم خورده بود

 

وقتی دنیا آمدم

 

روز تولدم

 

ماه وسال تولدم

 

وحتی لحظه ایی که ثبت شد برای پایان زندگیم

 

برای به دنیا آمدنم

 

هیچ سوالی را که پاسخ داده باشم...

 

نمی آید به یادم...

 

فقط چند برگ کاغذ پیوندی ست مرا به گذشته ام

 

شاید هم برای اینکه نرود از یادم

 

نام پدر، مادر ، وکنیهء اجدادم

 

اما...

 

امضاء نخواهم کرد برگه ایی را که

 

بی آنکه بخواهم بشود سر نوشتم

 

من متولد آبانم

دوشنبه ۱۳۸۸/۳/٤ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: