"بابا آب داد

 

 

"

 

مدرسه، صف، آهنگ صبحگاهی

 

کلاس درس و رو خوانی فارسی

 

سر و صدا و هیاهو

 

صدای مبصر کلاس

 

ساکت....ساکت بچه ها

 

که می پیچید تا ته راهرو

 

روی تن تخته سیاه

 

نقش می بست یاداشت اسم بچه فضو ل ها

 

می آمد صدا

 

صدای معلم با تق تق گامها

 

آهنگ بر پای مبصر

 

نگاه شیرین معلم با طعم لبخند  قرمزگلها

 

گچ سفید، تخته ی سیاه

 

زنگ اول

 

فارسی، جلد کهربایی، بوی تازه کتاب باز نشده

 

طنین صدای خانم معلم

 

با با... آب... داد...

 

بابا... نان... داد...

 

فضای مدرسه لبریز از فریاد نازک ما

 

اشاره ی معلم می شد حنجرها یکصدا

 

زنگ تفریح

 

گم می شدیم

 

در آغوش باز حیاط

 

زنگ دویدن و سُــــرور  آزادی

 

هر کس یاری می گرفت برای بازی

 

زنگ تغذیه

 

بوی کنسرو لوبیا

 

با طعم بشقاب ها  و قاشق های رنگی

 

کجاست خدای من

 

اون خاطره های خوب زندگی

 

 

 

یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۸ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

عیدمبعث بر تمامی مسلمین جهان  و خانواده ی بزرگ پرشین بلاگ مبارک و

 

فرخنده باد

 

یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۸ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

اگر غزلی سرودم

یا که ترانه ایی خواندم

اگر به تصویر کشیدم

رویای شبانه ی شعرم

همه بهانه ی یاد تو بود

ببخش مــنو اگر عاشقت بودم

اگر قلبی به خون بود

اگر باری به دوش بود

یا که چشمی به گریه شد

همه میراث من بود

ببخش منو اگر بیش از این نبودم

اگر آمد نی بودی

اما من نبودم

تو شاهد باش ترانه

که من عاشقش
بودم

جمعه ۱۳۸۸/٤/۱٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

شا نه زدم یا س های خاطره  را

 

یادی از لبخندها

 

برگی از غم ها

 

زجری که شد قانون فا صله ها

 

عاقبت مرهمی شد

 

برای زخم ها

 

اما افسوس.....

 

که مرهم

 

 

خود یادآور زخم هاست

چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

تمام خا طراتت را

 

بدست پاییز سپرد م

 

نه به حرمت فراموشی

 

نه ! به رویش دوباره در باغ خاطرات

 

چه بی کینه ست...

 

رویای بــــهار و پــــــاییز

 

دریغا دریغ اگر روزی

 

این باغ سمفــونی فراموشی را

 

تنها آهنــــــــگ رویــــایی اش

 

که  بنوازد باشد

 

آیا هراسی هــولناک تر

 

آنگا ه که قلبـــــــــــی را با آهنگ

 

فراموشی به خوابی شوکرانه

 

فرو بریم هست از این

 

هـــنر انسانیت خویش را

 

به بهای اندک عمر فرو خته ایم ما

 

چه متر سکهایی وقتی

 

کلاغ های تباهی در آغوش بازمان

 

مزرعه عشق را به تصاحب نشسته اند هستیم ما.....

 

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/۱۱ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

دیگه دلا هم،خالی شده

مث کوزه های ،گوزه گر پیر شده

چشا ،هم دیگه بی فروغ شده

مث آسمون آبی دودی شهر شده 

دیگه ابرا بارون نمی ریزن

اونا تا می تونن، هی ناز و ناز میکنن

رعیت و هی به انتظار  می زارن

تا شاید دستها به دعا بالا و بالاتر بشن

لبا خاموش وبسته

برای آه کشیدن، گاهی وقتا وا میشن

دیگه مث قدیم اشکها جاری نمی شن

مشکل گشا، حاجت کارا نمی شن

داس ها خوشه چین شدن

وقتی دهقانا نماز سحر پا نمی شن

دیگه آش نذری تو کوچه ها نمی دن

اگر آش باشه به کاسه ی بینوا نمی دن

راستی چرا همش از قدیم قصه میگن

توی هر زمون بازم از اون قدیم قصه میگن

یادتون شبای تابستون

روی تخت پیش حوض آب زیرتن لخت آسمون

مادر بزرگ قصه میگفت گاهی از بچگیاش

بعدش از پدر بزرگ ودلاوریاش

با نمکی از عشقو شیطونیاش

قلیون هم قیل و قال می کرد

دود و آب و با هم قاطی می کرد

انگاری از آتیش و تنباکو گله می کرد

خلاصه شبا قیل و قال قیلو نا

شیطونیایه بچه ها، خند های بزرگترا

توی باغ ، یا کوچه ها

دم خونه ی ننه بزرگ محله ها

شام چی خوردن

روی سفره مهیمون کدوم همسایه بودن

یا فردا دسته جمعی کجا برن

شبا رو ،زیبا می کرد

برای فردا، دلا رو خوش و با صفا می کرد

شبای زمستون چی اونو یادتون میاد

سماور و چای داغ

زیر کرسی پهلوی هم، دور می شد شب سرد

پدر بزرگ معرکه می گرفت

دستی به سبیل و پکی به پیپ می زد

سرفه ایی و مز ه ی ، خلطی می کرد

یکی بود، یکی نبود

اول قصه اش همیشه این بود

از رستم می گفت و پهلونیاش

سهراب و اون چالا وکیاش

پسرا غیرتمند می شدن

وقتی از رستم و سهراب می شنفتن

بعدش همدم حافظ می شد

وقتی نوبت فال و خوردن چای می شد

بعضی از شبا قصه ی لیلی و مجنون می گفت

از سفرهای شیرین و فر هاد می گفت

   

تا زمستون بسر می اومد

بهار شادی کنون با تحفه ایی از مخمل سبز می اومد

اما....

توی زمون ما

فراموشی رسم و آیین نیاکان

روی قلب بد اندیش ما حک شده

پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٤ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط نظرات ()