کجاست مداد رنگی های من 

 

آن جعبه ی دوازده رنگ جادویی

 

آن تراش و آن پاکُن عطری

 

همان مداد پرچمی

 

با کش و قوس رنگی

 

در رویاهای کودکی

 

کنار یک دفتر سفید نقاشی

 

عطر یادها نقش می بست

 

بر برگ سفید طرح یک خانه

 

که داشت بر سقف شیبی

 

دود کش یک بخاری

 

با حیاطی از پرچین گلها

 

چه زیبا بود

 

آن خانه و آن لحظه های

 

ناب کودکی

 

کجاست آن مداد

 

جاودی پرچمی

 

وقتی نگاه زیبای تو تمنا میکرد

 

که بکش یک خانه

 

با حیاطی که دختری در آن میکند بند بازی

 

کجاست آن آرزوهای

 

کوچیک کودکی

 

کجاست آن مداد

 

جادوی پرچمی

 

کجاست آن نگاه شیرین یار دبستانی

 

در رویای کودکی

 

 

 

    

دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۳٠ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کن

   

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني

بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني

   

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟

گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را

گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را

   

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست

گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۳٠ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها:

زمان ،زمان آرزو نیست دیگر

 

عمل را با آرزو پیوند باید زد

 

سنگ تو نان توست

 

و  نان تو شرفت

 

و زمین بهای آزادیت

 

دستهای کوچکت را

 

با دستهای بزرگ خونی پدرت برابر کن

 

در وداع آخر غسالخانه

 

تابه یادآوری سوگند آزادی نیاکانت را

 

سنگ تو فریاد توست

 

رها کن فریادت را

 

تا شکستن قفس های شیشه ای

 

سینه به سینه، خیمه به خیمه

 

در اردوگاهها نقل درس انقلاب سنگ ست

 

تو ابابیل سنگت باش

 

ای تشنهء آزادی سرزمین مادریت

پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٦ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()