بنام هستی بخش طبیعت

به: انسانهای متمدن

از: خاطره های فصل بهار شکسته دل طبیعت

بهار، عروس فصل های سال سبد هایش پر از، گل و شکوفه، دامنش پوشیده از

سبزه، توی دشت، یا که باغچه ی خونه،یا همین کنار جاده ی سیاه خودمون با عطر گلهای بابونه

وقتی که آهسته شروع به گام برداشتن مکینی با هاش، تمام لحظه هات پر از خاطره ست

حتی لحظه ی آخر، که تازه آغاز سطر جدید خاطر ه ست ،برای رویش دوباره

یادش بخیر......

بهار عید بچگیامون، عطر وبوی خودش را داشت، دیگه عیدیاش گیرمون نیو مد ونمی یاد

خنده ها، عشق ها، آرزو هایش....

   حتی دروغ های عالم بچگی هم پیوند ی بود با صداقت.

بعضی ها میگن زمونه عوض شده!

اما نه . فکرکنم ما عوض شدیم.

یعنی بزرگ شدیم،با آرزو های بزرگ، وخواسته های بزرگ، در این جنگ بزرگترا شریک شدیم

وگرنه آسمون که همون آسمون همیشگی ست، فصلهای طبیعت هم که سر جای خودشون هستن.

شاید هم دنیای بزرگترا اینجوریه دیگه،

بهار زیباست....

اما ما با این بهار چه کردیم؟

آسمانی تیره وتار، هوای آلوده، درختانی آسیب دیده و جنگلهایی که تا عمق قلبشان تبر تیز را فرو

بردیم. و رگ حیاتشان را قطع کردیم.

بشر اولیه در طبیعت اگر دخل وتصرفی داشت در حد معقول بود .

تا آنجا که ما یحتاجش برآورده شود.

برای همین طبیعتی که به ما ارث رسیده زیباست  و  دلنشین، یا بهتر بگویم بود.

اما ما چه طبیعتی را داریم برای نسل آینده ی خودمان به ارث می گذاریم

آیا در آن ایام بهار زیباست....

یا که خاطر ه ایی ست از نسل گذشته، به نسل آینده ،در قصه های شب های بهاری

سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/٢٥ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: