(میهمان سکوت)

در باغی آرام و پر از سکوت

خالی از شادی گنجشکها

می چرخید آهسته

برگی در فضا

هم آرام ، هم بی صدا

می افتاد به زیر پاها

کس نمی دید مرگ، برگها

حتی مرگ، نزدیکترین لحظه ها

همه رفته بودند میهمانی...حتی گنجشکها

به باغ شادی، گم شدن در جیک، جیک ها

ودر آن سو

روی درخت نشسته بود کلاغی

هم آرام، هم بی شیطنت ز بازی

حتی خالی از قار، قار

برای خبر از روزی نگران

دعوتم به میهمانی در باغی پر از سکوت

می زدم آهسته قدم، لبریز از فکرها

سرشار از فریاد سکوت

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()