پاییز

 

 

باز می آید به شهر ما پاییز

 

او جشن خواهد گرفت بارقص گلبرگها یش

 

می کوبد به دروازه ها ی شهر

 

می گوید با صدای زوزه ها یش

 

که هست موسم هجرت

 

نسپارید دل به بلبل ونغمه ها یش

 

او می پوشاند به شهر ما

 

قبا یی از جسد گلبرگهای طلایی رنگش

 

تک چین تک چین

 

ورچین ورچین

 

گلبرگ از گلها

 

می کند جدا، برگ از درختا ن

 

بو سه می زند بر تنه های عریان

 

 

بی تردید روزی می آید به شهر ما پاییز

 

ارمغانش هست جدایی

 

برای ورود خود می دهد قربانی

 

می خواند با آوای باد در گوش درختان

 

باز می پیچد در آغوش سبزه ها و گلهای گریان

 

می پوشاند تاجی زرد بر سر از غنائم شهر ما

 

می گرید پژواک خورشید بر لاشه ء برگها

 

می مانند برخی مات از تنه های سبز که گشته عریا ن

 

برای پند گرفتن از این زمان

 

برخی می برند لذت از پا گذاشتن به روی برگها

 

از شنوفتن صدا

 

از شکستن استخوان برگها

 

باز می آید پاییز به شهر ما

چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٩ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: