" سر گذشت مرداب"

 

 

 

روزگاری جاری بودم و ناآرام و بیقرار

 

من بودم یک دنیا چشم منتظر در انتظار..

 

زمین با دشتهایش، اگر نبودم جزی بود از کویر

 

می گذ شتم از پا ی در ختان

 

چه با باغبان، چه بی باغبان

 

از آغوش روستا یی در دور دستها

 

یا کنار باغ های تشنه، از شالیزار ها

 

از کنار گله ی چوپان و صدای دل انگیز آن نی ...

 

 

تا که دیدم تو را...

 

شدم بی قرار دیدنت

 

عاشق پاک بودنت

 

آن زلا لی سرد

 

با اینکه از یک جنس بودیم ،

 

 ولی نگاه تو زلا ل تر از من بود، تو تاریک ها را می پیمودی تابه روشنی

 

می رسیدی!!!!!!

 

 

اما روزی که قصه ی عشقم را از باد شنیدی،شرطی گذاشتی ، آن هم که غیر محال بود

 

رویش گل بر سینه ی من شرطی بود ناممکن ، ودور از قانون طبیعت

 

من آب بودم و جاری، نه خاکی بودم برای رویش

 

گفتم تمام گلها از من زند ه هستند حتی این زمین

 

گفتی هر عشقی یه بهایی دارد، بگذار این هم بهایی عشق تو باشد

 

 

از جاری بودن خود شرمگین و خجل شدم!!!!

 

دیگر هیچ جای زمین مرا شاد نمی کرد

 

نه گذر از دشت، نه نغمه چو پان و نی دل انگیزش

 

 

نه در ختان و سا یه ی شا خسارشان بر روی گذر من

 

 

ماندم خموش، سکون،

 

چه کنم با این شرط

 

سا ل ها گذشت و من لبریز از سکوت وسکون

 

تا که در یک با مداد احساس کردم بر سینه ی خود در دی

 

حرکتی ،....

 

 

نفسم تنگ شد، و زلا لی ام به تا ریکی رفت، تا اینکه نا بینا شدم از دیدن آسمان هم محروم

 

دیگه من مرده بودم، حتی بوی مر ده گی ام به مشام می رسید

 

 

 

از باد پرسیدم این چه در دی است دوست عزیز

 

گفت گل های زیبایی بر سینه ا ت روییده، با برگها ی پهن وعطری دل انگیز

 

 

گفتم آیااو می بیند....، می داند که من شرط او را انجام دادم، دعا ها یم شد مستجاب

 

باد سکوتی شد از وزش شرمگین

 

وآنگاه گفت...

 

روزی از دور دستها برایت تخم گلی آوردم ، برای رویش بر سینه ات

 

اما از دستم افتاد در میان آب چشمه گفتم که برای تو آوردم

 

اما چشمه از دادن آن خوداری کرد

 

تا روزی که غنچه کرد و شکفته شد

 

نامش گل سرخ است، وچشمه دل به آن داد شد عاشقش

 

رودخانه گفت ، نام این گل چیست بر سینه ی من

 

باد گفت نیلوفر آبی

 

رود خانه گفت پس نا م من از این به بعد

 

"مرداب است"

 

ومن قبرستان دل خود خواهم شد و عشقی که برایش مردابی شدم

 

برای رویش شادی او.....

 

"این متن از تخیل نویسنده است "

پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٠ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: