من بدنبال نگاهی آشنا

 

زیرسقف آبی آسمون

 

شنیدم قصه ی یه مسافر

 

که می رفت گم بشه توی زمون

 

دل سپردم به قصه هاش

 

همسفر شدم با جاده هاش

 

حالا اون خسته از راه

 

من موندم و جاده و رفیق نیمه راه

 

نه اسمی، نه نشونی، نه کسی

 

دل خوشم به خواب قصه ها

 

شبا که دل میدم به جاده ی کهربایی

 

وقتی میره گم بشه توی شبای مهتابی

 

اونوقت منم قصه، میگم واسه ی ستاره ها

 

قصه ی، من و جاده و رفیق نیمه راه

یکشنبه ۱۳۸۸/٢/٢٠ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: