شب می رسد از ، راه آرام وخسته

 

همراه با بیداری ستاره ها

 

با زبانی شرین، مادر می گفت لا لا ایی

 

برای خواب گرسنه ی بچه ها

 

که نبینند سفره ی ، شام پدر را خالی

 

شاید هم برای خواب قصه ی، مرغ تخم طلا یی

 

شب و لا لا ایی دو همسفر

 

در شب های بیقراری...

 

مادر می خواند با صدایی خسته

 

با چشمانی خیره ، به فکر سراب آینده

 

شب که می رسد مادر می گوید قصه ها

 

با چهره ایی آشنا پر از، راز و رمز در دها

 

او با چرو کها ی صورت، رقمی از روزگار، تار و دراز

 

با یک دنیا حرکت از گذشته تا کنون کرده آغاز

 

قطره های اشک به روی گونه هایش

 

شاهدی بر ادعای قصه هایش

 

اشکهایش چون مر وارید غلطا ن

 

در انعکاس بی دریغ نور ستارگان

 

آخر بسته می شود

 

میان قصه چشمهایش....

 

خواب تار می زند بر دید گانش

 

مادر می ماند و خواب قصه هایش...

 

 

 

(تقدیم به سر کار خانم فر یده جلیل وند و تمامی مادران)

   

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۳۱ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: