وقتی پیچک خانه هاشور می زد دیوارمان

 

آغازفصل سرودن بود، برای یک غزل ناب

 

چه زود گذشت بوی خوش یادها

 

می نوشتیم یادگاری به روی ماهتاب

 

عشق ها کنج طا قچه ، خانه ی پدری

 

خاطره ها اسیر قاب سراب

 

دیوارها می زنند آهنگ با سوت سکوت

 

ترانه ی کودکی مان را چه بی تاب

 

عمری را به سر بردیم نا باور

 

بی قراریم از هر سوال، اما بی جواب

 

پرستوها آمدند دوباره به لانه ی قدیمی

 

قطار سرنوشت ما، ریلی دارد به غروب آفتاب

 

 

 

جمعه ۱۳۸۸/۳/۸ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: