یک گل که شده بی تاب

و گلدانی نگران هنوز در حسرت آب

دستی که امروز شده نا توان

نگاه مردی ست که

پیوند شده به فضای گلدان

درآن سو

یک قفس بی پرواز

هست قناریش، امابی آواز

درسوگ، مرد و گلدان نشسته

لحظه ایی که زخم چاقوی بی آبی گلوی گل را بریده

 در گذر زمان

"گل پژمرد"

"مرد" هم شد بی نفس

"قناری" هم که جان داد در قفس

نمی دانم کسی دید که" گلدان" هم چه بی صدا شکست

(تقدیم به مردان شیمیایی

پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/۸ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()
تگ ها: